ماه عزیز خدا داره تموم میشه دلگیـــــــــرم ازش، چه زود داره ماه عزیزشو میبره
عجله کن 60ثانیه به خودت زمان بده ، باهاش حرف بزن
از همین حالا شروع کن
« 60 ثانیه... »
دارد باد میآید. بوی خدا میدهد این آسمانی که انگار قرار است "آبی" باشد؛ لااقل امروز!
... دارد باد میآید. آرزوهایم را ردیف میکنم که شاید به ماه عزیز بعد خدا نرسم :
قاصدک اول: چشمهایت را ببند و ...
دومی را بگذار "باد" با خود ببرد. راه درازی در پیش است...
چشمهایت را باز کن و سومی را: پوووووووف !
ساعتها زمان لازم است تا 60 ثانیهی آرام بیابی و به آرزوهایت فکر کنی.
و روزها و ماهها خواهد گذشت تا بتوانی از میان این همه آرزوی کوچک و بزرگ ( که خیلیهاشان "مگو" هستند) سه تا را سوا کنی و بگویی: "من هم بازی"!
"خواستن آرزوها" ، سختترین کار دنیاست. (حتی قبل از کارگری معدن!)
√ یک روز؛ همهی آرزوهای کودکیام را بخشیدم به یک نفر!
آرزوهای بزرگی که شاید اینجا مینوشتمشان. اما هیچکدام از آن ِ من نیستند، دیگر...
√ گاهی وقتها، خیال میکنم چقدر دلم میخواهد چندتا از آرزوهایم، هرگز برآورده نشوند: هرگز!
آرزوهایی که به خاطرشان زندهام...
هر که را از دور می بینم
گلویم خشک می شود
می ترسم نکند
این بار
اشتباه نگرفته باشم!!
من به دنبال تو میآیم
تو هم از من بگریز!
بگذار
دیرتر بمیرم!
√ آرزوهایی که نمیخواهم اینجا بگویمشان(بنویسمشان!). یا اگر بخواهم، نمیتوانم!
* * * * * *
کاش، در زندگی هر کس، یک آرزوی دستنیافته باقی بماند. آرزویی که خواستنش، همیشه ؛ زندهبودن را به خاطرمان بیاورد...
* کاش یک صبح زود، با صدای تو از خواب بیدار شوم؛ انگار که بازگشتهای: - سلام...این بار غیبتت خیلی طول کشید همه رو چشم انتظار نگه داشته بودی
* نمیدانم چه میشد اگر یک روز میتوانستــ(ـیـ)ـم حرف دلمــ(ـان) را بزنـ(ـیـ)ـم. بی دغدغهی "حالا چه میشود"!
* * * * * *
√ خیلی از حرفها، آرزوها و حسها را نمیتوان گفت یا نوشت. (شاید هم "نباید"!).
√ آنهایی را هم که میتوان نوشت، چقدر سخت است نوشتنشان!
√ خدایا! تمام آرزوهایمان را به صلاح ما قرار بده، لطفاً !
دیدن روی چون ماهش رو از ما نگیر بزار بیاد
همه منتظرشیم